عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

83

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

بلخ را بستد و به زارى زار * كشت از آن قوم بىحد و بسيار . . . آمد از كعبه در ولايت روم * تا شوند اهل روم از و مرحوم از همه ملك روم قونيه را * برگزيد و مقيم شد آنجا . . . " « 1 » در ابتدا نامهء سلطان ولد از آن سياحت پرطول و تفصيل و اقامت‌هاى ممتد در شهرها خبرى نيست . او مىنويسد كه هنوز سلطان العلماء در راه سفر بود كه مغولان بلخ را گشودند . افلاكى متذكر مىشود كه قبل از عزيمت سلطان العلماء از بغداد ، مغولان بلخ را متصرف شدند . اين روايت او اگرچه با روايات ديگرش مطابق نيست ، ولى به حقيقت نزديك‌تر است « 2 » . حمد الله مستوفى مهاجرت بهاء الدين ولد را از بلخ حدود سال 618 ه / 1221 م قيد كرده است « 3 » . از فحواى سخن معلوم مىشود كه بين سلطان العلماء و مردم بلخ به علت دوگانگى انديشه ، نقارى بوده است . چنان كه خود در " معارف " بدان اشاره كرده است . لقب " سلطان العلماء " كه موجب اعتراض مردم شده بود ، شايد يكى از علتهاى اين دوگانگى باشد . بىعلاقه بودن خوارزمشاه به پيروان نجم الدين كبرى و شهادت مجد الدين بغدادى 616 ه / 1219 م نيازى به بازگفتن ندارد . اگر به علتهاى فوق نزديك شدن سپاه مغول را به خوارزم بيفزائيم ، سبب مهاجرت سلطان العلماء به خوبى روشن مىشود . در ابتدانامه به دعوت علاء الدين كيقباد از سلطان العلماء نيز اشاره‌اى نشده است . سلطان ولد مىنويسد : " بشنيدند جمله مردم شهر * كه رسيد از سفر يگانهء دهر همچو گوهر عزيز و ناياب است * آفتاب از عطاش پرتاب است . . . بعد از اين هم علاء دين سلطان * ز اعتقاد تمام به اميران آمدند و زيارتش كردند * قند پند ور از جان خوردند . . . " « 4 » حتى اشاره مىكند كه سلطان مىخواست كار ملك را به سلطان العلماء واگذارد :

--> ( 1 ) ابتدانامه ، ص 91 - 90 ( 2 ) مناقب العارفين ، ج 1 ، ص 20 ( 3 ) تاريخ گزيده ، چاپ اوقاف گيب ، ليدن ، 1910 ، ص 791 ( 4 ) ابتدانامه ، ص 191